سنگ ِ اندکی بودم
شبی کاملا اتفاقی
در حوالی نی لبکی آتشین
نگاه میشی رنگی را
بر خماری نفس های گم شده ام
آب شدم
.
من ماهی های دم باریک ِ قرمزی را خوابانده ام
که شب ها در کفن ِ ماه داری ، پرواز میکنند . .
پنجره ها
زمزمه ی لالایی را بر پیشانی ام بوسه میزنند
آنگاه
که ماه در خواب ، لبانش خشکیده بود .
هر شب ، در ته این غار ، دست زیر سر
خفاشهای دنیا بر عکس خوابیده ای را میشمارم
که حکایت زیستن را در چشمان من کاشته اند
و صدای بی تپش ِ وجود ام
ملایم ترین موسیقی ست که سنگها را هم به رویاها کشانده است
تا قندیل هایشان را ، قطره قطره آب کنند .

نوشته شده بوده توسط از غافله دل آب شده گان .
بالش ام ، گوله گوله ، دلتنگ است
به تلافی روزها و شب هایی که تو یی را در پرهایش میخواند ام
و قصه هایی که با پَرهایش از تو یی می بافتم
.